به پرواز شک کرده ام آنگاه که شانه هایم از وبال بال خمیده بود

رویا

گاهی بعضی از آدما حتی نمی تونن رویاهای یه آدم رو تحمل کنن و تمام توانشون رو برای سیاه کردن یه توهم شیرین به کار می برن ...... متاسفم برای همه شما که شادی آدما غمگینتون میکنه .....

 

   + azadeh ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقتی نمیشه نوشت!

خیلی وقته که ننوشتم یه دلیلش وقت کم و کار زیاد و دلیل بزرگترش هم نداشتن دل و دماغ درسته ! چرا روراست بودن برای آدما اینقدر سخته ؟ انسانم آرزوست !!!!

حالم بهتر بود حتما می نویسم ....کتابای جدید زیاد خوندم که معرفی می کنم ...

   + azadeh ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سال اسپاگتی

 دلم گرفته ، بد جوری دلم گرفته .............اینم یه بخش هایی از کتاب جدید :

اسپاگتی را باید تنهایی می پختم و می خوردم. این یک قانون بود. خودم رامجاب کرده بودم اسپاگتی غذایی است که به تنهایی مزه می دهد. خودم هم نمی دانم چرا چنین احساسی داشتم، اما چه می شد کرد؟

بهار و تابستان و پاییز، درست مثل ان که اسپاگتی پختن برایم یک جور انتقام گرفتن باشد، می پختم و می پختم. مثل دختری که عاشق ترکش کرده باشد و او نامه های عاشقانه اش را داخل آتش بیندازد، مشت مشب اسپاگتی تویِ قابلمه می ریختم. سایه های لگدمال شده ی زمان را برمی داشتم، آن ها رابه شکل سگ گله ای خمیر می کردم و توی آبی که داخل قابلمه چرخ می خورد، می ریختم و رویشان نمک می پاشید. بعد تا بلند شدن صدای سوزناک تایمر، چوب های بزرگ غذاخوری ام را در دست می گرفتم و کنار قابلمه با بی صبری قدم می زدم.

داستان سال اسپاگتی - هاروکی موراکامی

   + azadeh ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ساده ام ...........................

چقدر ساده‌ایم ری‌را!
نه تو، خودم را می‌گویم
من هنوز فکر می‌کنم سیب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت می‌افتد.

سید علی صالحی

 

   + azadeh ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خندیدن بدون لهجه

 

firoozeh dumas

فیروزه جزایری دوما

کتاب خندیدن بدون لهجه از خانم فیروزه جزایری دوما کتاب جالب و سرگرم کننده ایی بود. خانم جزایری زمانیکه دختر بچه کوچیکی بوده همراه خونوادش به آمریکا مهاجرت میکنه و با یه مرد فرانسوی ازدواج میکنه هردو کتاب خانم جزایری :عطر سنبل ، عطر کاج و خندیدن بدون لهجه خاطرات شخصی ایشون هست که اونها رو به صورت کتاب نوشته و شاید جالبترین نکته در مورد این کتاب فضای شاد و پر از طنز اون باشه . من از خوندن این کتاب لذت بردم . کتاب بعدی به اسم رازی را به من مگو  از جوی فیلدینگ بود که اون هم تو مایه های کار قبلیش بوده و مثل همیشه یک خانم با نقش پر رنگ تو داستان که این بار یه خانم وکیل شخصیت اصلی اون بوده . جس کاستر دادیار ارشدی هست که تو شیکاگو کار میکنه و از همسر سابقش دان شاو جدا شده و سالها قبل مادر جس به طرز مرموزی گم میشه و به خونه بر نمی گرده و جس در گیر پرونده تجاوز و قتل یه زن میشه و در همین زمان شخصی به اسم آدام استون با جس آشنا میشه و ماجراهای مختلف به هم گره میخوره و نهایتا حقیقت برای جس در انتها مشخص میشه .... داستان جالب که چه عرض کنم بیشتر حالت پلیسی جنایی داشته با پررنگ کردن نقش زن های داستان . من به این نتیجه رسیدم که فلدینگ خیلی ضد مرد می نویسه و فکر می کنم یه کم زیادی زن ها رو مظلوم نشون میده . به هر حال داستان نسبتا طولانی بود و بدک نبود....

joy fielding

 

   + azadeh ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بیگانه ای با من است

با همه کمبود وقت با لاخره این کتاب "بیگانه ایی با من است " از جوی فیلدینگ رو تموم کردم . کتاب هر چند برای عامه نوشته شده ولی میشه گفت اونقدر گره تو داستان هست که تشویقت کنه تا آخر بخونی ..... این داستان در حقیقت یه سایکودرام بود و من از خوندنش لذت بردم ..... جوی فلدینگ بیشتر به مسائل و مشکلات زنان تو اجتماع می پردازه و تقریبا تو همه داستان هاش این مسئله پر رنگ هست .من جین ویتاکر رو تو داستان دوست داشتم و انتهای داستان نمی تونستم براش دلسوزی و ترحم داشته باشم وفقط برای تلاشش برای از نو ساختن تحسینش می کردم ، تلاش برای تغییر شرایط ............

اینم یه شعر زیبا از لیدا علیزاده

ایستاده ام اینجا تنها

پشت میله های خاطرات دیروز

اینجا انگشت هایم را می شمارم : یک ، دو ، سه

و دست های تو در هم فرو رفته اند

تو ، غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی

که مهربانیت را ثابت کنی

ولی نفهمیدی که من

آنسوی خیابان انتظارت را می کشم

تو بی وقفه فریاد کشیدی

ومن دیگر آزارت نمی دهم

زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم ..............................

   + azadeh ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گم شدم

واژه ها هجوم میارن یکباره به ذهنم و حس می کنم باید بنویسم ولی گم میشه کلمه های خوب یا گم میشم بین همه اون چیزی که سخاوتمندانه بهش میگیم زندگی ......

بخش میکنم زندگی رو نه درست تر اینه که بخش بخش میکنم روزهای زندگی رو .... بعد قطعات کوچیک عمر رو تو حیاط خلوت دلم گم میکنم ....یه زمستون و یه برف  ........

 

 

   + azadeh ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

امینه

این چند وقت چند تا کتاب خوب خوندم . یکیش زندگینامه بی نظیر بوتو بود و اینکه فهمیدم مادر بی نظیر ایرانی بوده .... کتاب جالبی بود و شخصیت بی نظیر  به عنوان یه زن سیاسی خیلی برام جذاب بود .  در مقدمه کتابش میگه : ( این من نبودم که زندگی رو انتخاب کردم بلکه این زندگی بود که مرا انتخاب کرد و با این حال به جرات اعلام می کنم که هرگز جای خودم رو با زن دیگری در دنیا عوض نخواهم کرد .....)

  کتاب بعدی زندگی نامه راسپوتین بود به قلم ار. جی .مینی که نقش اون رو تو انقلاب ١٩١٧ روسیه و کلا تاثیر اون رو در روسیه نشون میداد ، این هم کتاب بدی نبود وای بعضی چیزها در مورد راسپوتین برام غیر قابل قبول بود و اون جایی که براش توانایی فوق بشری در نظر می گرفت ....

کتاب آخر هم که خیلی دوستش داشتم و فوق العاده بود ... روان ، خوب و دوست داشتنی .... کتاب امینه از مسعود بهنود . در مورد یکی از زنان قاجار و در حقیقت جده قوم قاجار بود ...

و چند تا کتاب نیمه کاره که امیدوارم زودتر تموم کنم و اینجا در موردشون بنویسم .... کتاب خوب من رو سر حال میکنه و بهم انرژی برای کار کردن میده .....

 

 

   + azadeh ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

لیلا نشود پیدا در کوچه نامردی

کباده کش عشقم، در کوی جوانمردی
این گود غزل از توست وقت است که برگردی

از سعی و صفا بگذر، من "خانه" ی نوسازم
رب در رگ من جاری است با ناله شبگردی

دل در کف ساحل ماند، امواج فراهم کن
ساحل چه خبر دارد از پیچش و دلدردی

ای ساحل افلاکیت، مردیم ز بی باکیت
از شرب لب تاکیت؛ میخانه درآوردی

گفتی غزلم یا نان، برق جگر و دندان
کی می کنی ام درمان، کی چشم تر آوردی؟

این غم اگر از پهلو، خنجر زند آهم را
تو جمع توانی کرد اسباب هماوردی؟

من شیهه کش شوقم، تابیده ام از دیدار

تو صولت انکاری، در قامت بی دردی

آن دم که گذشت این را، بنواز که تنبورم
افتاده به بد روزی ، افتاده به بد دردی

بی بوی تو غمگین است؛ یک چوب رها در باد
بی بوی تو می میرد، خوب است که برگردی

من، هیچ، اقلاً، نه، یک لطف به سازم کن
من مرده و تو زنده، مدیون خدا گردی

با این دل بی فکرت مجنون نتوان بودن
لیلا نشود پیدا در کوچه نامردی

شعر فوق العاده ایی که من نمی دونم سراینده اش کیه ؟

برای شنیدن دکلمه اینجا رو کلیک کنید .

 

   + azadeh ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کتابی برای ذهن

وقتی بی خبر از همه جایی و یکی  که خیلی اتفاقی دوست یکی از دوستات از آب در میاد بهت چیزایی رو میگه که دوست نداری بشنوی یا حداقل دوست نداری باورکنی ...... همه چی تو ذهنت بهم میریزه ..... و اونم ذهن وحشتناک تو بلافاصله میگرده دنبال شواهد و استتنتاج و بعد هم سردرد پشت سردرد و بخودت میگی واقعا گاهی ندوستن بعضی از واقعیت ها چه قدر خوبه .... تو این اوضاع و احوال که هر روز یه کار جدید جناب استاد میندازه گردنم باید ذهنم مرتب باشه و باید بتونم رو کارم تمرکز کنم ....این روزا سعی می کنم با خوندن کتاب ذهنم رو منظم کنم ... ذهنی که مثل یه اتاق نا مرتبه و هر چیزی یه گوشه اون افتاده  و فقط کتاب خوندن ذهنم رو از این حالت شلوغ خارج میکنه و یه ریتم نرمال بهش میده تا بتونم سر فرصت و بعد از ذهن آروم تصمیم گیری کنم و ببینم چقدر شنیده هام منطبق بر واقعیته ........ اگه شنیده هام درست باشه باید یه تصمیم خیلی سخت بگیرم و باید ذهنم برای این تصمیم احتمالی آماده باشه..... این روزا بیو گرافی افراد مختلفی که نقش های اجتماعی داشتن رو میخونم و بعد می بینم وجه تشابه همه این آدما اینه که از هیچی نمی ترسیدن و فرصت تجربه رو از خودشون نمی گرفتن .....چارچوبهای دست و پاگیر و گاهی ستبر اجتماع رو کنار میزدن .....و همیشه عدم صداقت و درستی یه عده ترسو از بیخ و بن تمام دستاوردهای اجتماعی اونا رو بر باد داده و به نقطه صفر رسونده و این طمع مال و شهرت و شهوت چیه که آدمیزاد همه چی رو بهش میفروشه ؟ حتی شرافتش رو ، انسانیتش رو ، فقط گیجم و نمی دونم راه درست چیه ؟!واقعا چی خوب و بد آدما رو تعیین میکنه؟

   + azadeh ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد